ناصر خسرو
43
زاد المسافر ( فارسى )
حركت مر او را ذاتى است . و اندر زندگى نفس به جاى خويش سخن بگوييم ( اندر اين كتاب . ) و اكنون گوييم كه حركت اجسام طبيعى همه بر يك جانب است و آن جانب مركز عالم است ، و ليكن از جهت صورتها كه يافتهاند ، هر يكى از مركز عالم اندر حدّى و مكانى ايستادهاند به ترتيب ، و آنچه حركت او به يك جانب باشد و مر او را جانبهاى ديگر باشد و بدان جانبها « 1 » حركت نكند ، ناچار بدان حركت مقهور باشد و قهر بر چيزى جز به ذات و خواست قاهرى نباشد . پس طبايع مقهور است به حركات طبيعى . و دليل بر درستى اين قول آن است كه اگر سنگى كه بر روى زمين افكنده است ، حركت او سوى مركز به راستى بىهيچ ميلى به سوى [ ديگر از جوانب خويش نه به قهر بودى و همهء جانبها بر او گشاده است ، چرا همى به جانب ديگر حركت نكند جز بدان جانب ؟ و اگر كسى را ظنّ افتد كه اين سنگ حركت سوى خاك بدان كرده است كه اين زمين كلّ اوست و چيزهاى جزوى ميل سوى كليّات خويش كنند ، اين ظنّ از او خطا باشد ، از بهر آنكه جملگى زمين نيز اجزاست و همگان بر يك نقطهء وهمى افتادهاند كه آن نقطه مركز عالم است و هر جزوى از جزوهاى زمين سوى آن نقطهء مركز همان حركت و ميل دارد كه اين سنگ پاره دارد كه بر روى زمين است ، و بر يكديگر اوفتادهاند و به حركت طبيعى مر يكديگر را مىفشارند سوى مركز عالم ، و معلوم است مر اهل اين علم را كه اندر آن نقطهء وهمى كه مركز عالم است ، از جملگى اين خاك يك جزو نامتجزّى بيش نگنجد ، پس اين چنان باشد كه كلّيت اين زمين عظيم مر آن يك جزو را همىجويند و سوى او ميل همىكنند به جملگى ، و كلّ مر جزو را همىجويد نه جزو مر كلّ را . و اگر كسى را ظنّ اوفتد كه جزوهاى خاك همى مكان خويش را جويند و از بهر آن چنين بر يكديگر مسابقت همىكنند تا بدان مقام رسند كه مركز عالم است ، اين ظنّ نيز خطا باشد ، از بهر آنكه اندر مركز عالم مر يك جزو را كه آن
--> ( 1 ) . A : جانبهاى .